فقط باید تلاش کنی دیر نفهمی چون فهمیدن تاریخ انقضا دارد و اگر
وقتی بفهمی که هیچ ارزشی ندارد تنها و تنها جزو دانسته های توست
و کاربردش برای کودکان و نوادگانت .
با دیر فهمیدن از دست می دهی انچیز را که نباید از دست دهی .
دلم می خواست جهان شهری بود و و جاده ای داشت رو به بیرون، رو به هیچ
،رو به نیست .
در دنیای خویش باید یا احمق باشی و هیچ نفهمی ، یا باید از دست همه بنالی و
نگران و ناراحت همه باشی از دست خویش هم باید بکشی ، باید حتی نگران و
ناراحت خویش هم باشی .ناراحت حماقت خویش ، نگران حماقت دیگران .
کجاست جاده ای که انتهایش پرتگاهی باشد پرتگاهی بلند به سوی دره ای
عمیق .که از سیاهی بگذرم و در ته آن دره به خدا برسم ، رها ، آزاد ....
گاهی که راهی می دانی تا کسی را نجات دهی ،دستت نمی رسد .گاه هم دستت
می رسد و راهی نمی دانی .
به راستی که قطره ای از دریای بغض علی ( ع ) را فهمیدم میان گله ای از ادم
های نفهم زندگی بکنی و حتی فریادهایت را کسی جز چاه نفهمد ، باید سر در چاه
کرد ، باید راه نخلستان در پیش گرفت ، گوشه نشین و تنها به دور از شهر ...
دلت برای همه بسوزد و هیچ کار نتوانی بکنی ، وای که دلت برای خودت بسوزد
و هیچ کار نتوانی بکنی . برای خودت هم که جزو احمق ها هستی . برای خودت
که گله تو را با خودش می برد ، برای خودت که گله را با خویش می بری ...
خسته از همه
خسته از خویش
باید دنیا را گذاشت و رفت .باید گذاشت برای ان ها که جز حماقت پیشه ای ندارند
، برای انان که نه معنای اشک را می دانند و نه معنای لبخند ، برای انان که
مرگ را نمی فهمند .برای ان گروهی که خویش هم جزو ان هستم . بگذارم برای
خویش و خداهای خویش ، باید گذاشت و رفت . سر را در چاه کرد .جان داد و
رفت .
خسته از همه
خسته از خویش
باید طناب را بر گردن خویش افکند
چهار پایه را از زیر پای خویش کشید
انقدر داد زد تا تمام شود
دلت خالی شود
بغضت گریه شود
پاهایت را انقدر تکان بدهی
تا روح شهر بشکند
و تو ازاد شوی
ولی نه باز هم
خسته ای
خسته از همه
خسته از خویش