شهر گسترده تر می شود و من و تو دچارتر
به چیزهایی دلبسته می شویم
که نمی شدیم
یا نباید می شدیم
بشریت به ما دچار می شود
به ما محتاج
از ما سود می برد
آدمیت از یادم می رود
قابیل می شوم
سنگ در دست / داس بر دوش
خودم را درو می کنم
( دنیا مزرعه است یا محصول )
خودم را از یاد می برم
راستی من خودم ، خود تو را کجا فراموش کردم
که دیگر حتی به یادم نمی آیی
تو را به چه فروختم
به چیزهایی که دلم هم نمی خواهد
مرا نجات بده
از این کاغذهای مرده
از این دلواپسی های تلخ
آغوشت را بگشای
بگذار به دستهایت گره بخورم
کاری کن نتوانم بروم
بگیر مرا تا بشریت مرا فراموش کند و تنها بگذارد
من بمانم و تو و ( آدم ) ها
و این دل فرهادی
به من الهام کن
خودت را ...