اخر سال
شايد اخرين جمله ی اين سال
شايد نتيجه ی اين سال
شايد تمام اين سال
::
دوستت دارم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی اين روز ها حوص کرده ام بميرم و پيدايم نکنی .......

دلم که می گيرد
خودم را ما بين خودم
و تو
فراموش می کنم
انغدر خودم را به
اين تو و ان تو می زنم
چشم های سرمه کشيده ات
هم به داد ستاره ها نمی رسد
راستی تو
اری خود تو
چشم هايت را سرمه می کشی ؟
يا من شب ها
ماه را با تو می اميزم
يا ستاره ها
برای بازی با تو
خورشيد را فروخته اند
و من حتی اينجا
برای تو را داشتن
خورشيدی ندارم
و اين تنها ترين
حسی است که می تواند
تو را به من ببخشد
حس خوب ((وجود نداشتن ))
و بايد به تو فکر کرد
و بايد به تو فکر کرد
و بايد به تو فکر کرد
و من دوست دارم که عذاب بکشم
من دوست دارم به تو فکر کنم
من دوست دارم که تو را ...........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چيزی برای فروختن نيست
/ فقط می توانی بدزدی ))

شب ها فکر می کنم
خواب می بينم
خواب هزار و يک عشق
اما بدون ستاره
و دوری دوری دوری
ترس ترس ترس
و دست هايی که به سياهی نزديک می شود
و شايد اين هزار دومين عشق
هزار و يک عشق که جرات نداشتند
و هزار و دو عشق
برای پر شدن رود خانه ها
از مرواريد های وحشی چشم

اين که فکر می کنم
می توانيم بس است
نقشه کشيده ام مادرم
مرا در به در کند
۱۱ باردوست داشتن را صرف کرده ام
بجز صيغه ی اول شخص مفرد
تمامش شده است
تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو
تو تو تو تو تو
تو تو تو تو تو تو
تو تو تو تو تو تو تو
سر سرد سرگردانی

ايستاده ام
كنار هزاران تويی كه
ايتگاه های تمام درد های دنيا را
خورده اند
درد هايی كه از هيچ شعله می گيرند
از هيچ
مرض داشتن
و تو تنها كسی كه می دانی
می دانی / چه چيز را / مهم نيست
به كجا می روم ؟
به اعماق رگ های پوسيده ام ؟
انتهای فصل های سبز ؟
سيب های ترشيده به درخت ؟
يا نگارش جديد من ؟
و قانون
قانو / قانون
و حرف های زشت :
قانون شكن بودن /
جديد بودن
پ س ت مدرن بودن
ازادی فكر و انديشه /
گفت و گوی تمدن ها
انسان هايی كه برای خوب نبودن بهانه می تراشند
از خانواده تا اجتماع را می تراشند
تا ......
چيزی شبيه پست بودن / بد بودن / خبيب بودن
كثيف نبودن اما نجس بودن
و اين انتهای به اصتلاح عاشقانه
فرق هم نمی كند
اسمش را می گذاری چه ؟
عاقلانه ؟
تنها
خط
ممتد
رابطه
چيزی كه ياد می دهد كه هديه كنم
چيزی كه دوست بدون ركنش است
و مهم بودنت
با اين همه
حالم از اين چيزی كه اسمش
((قانون شكنی است ))
به هم می خورد
از اين دلهوره
از خدا نكند گم بشوی
از اين كه فكر كنم :
قانون شكنی می كنی
حتی اگر ستاره می دهی
كهكشان می گيری
حالا که از عشق به اينجا رسيده ام
حالا که از تو به بالا رسيده ام
حتی اين بالا بالا ها دلم هوايت را می کند
دلم می گيرد
گاهی فکر می کنم
اورست برای خود کشی ساخته شده
شايد هم من تنها ادمی هستم که فکر می کنم
بی تو تنها دليل زنده بودن به
اب های سبز سپرده می شود
يا شايد هم در اين بالا ها بدون تو
به اوج اخمق بودن پی می برم
و يا شايد هم ما به درد هم نمی خوريم
اما هنوز من اخمقم
هنوز ........
هر چندتو تنها عاقل زيبای دنيايی
با تو می توان ....
با تو می توان همه را دوست داشت
با تو می توان اجازه هست که فکر کرد
با تو می توان همه را دوست داشت حتی تو را
با تو اجازه هست سيب ها را چشيد
با تو .............